You are using an outdated browser. For a faster, safer browsing experience, upgrade for free today.



  •  




    سرتیپ دوم شهید محمود امان‌اللهی

    Second Brigadier General Martyr Mahmood Amanollahi

    از تولد تا اسارت

    محمود امان‌اللهی، فرزند احد در 25/3/1339 در روستای جعفرآباد از توابع بیجار در استان کردستان به دنیا آمد. بعد از اتمام تحصیلات ابتدایی در روستا، برای ادامه تحصیل ناگزیر بود راه مالرو روستا را تا شهر تکاب طی کند. در خرداد سال 1356 در پایه ششم طبیعی در کرمانشاه دیپلم گرفت و در تاریخ 1/7/1356 به‌عنوان سهمیه ژاندارمری در دانشکده افسری نیروی زمینی یعنی  دانشگاه امام علی(ع) کنونی پذیرفته شد[1]. پدرش مرد شجاع و توانمندی بود و اهل باج‌دهی به ارباب ده نبود و به نظامیان زمان شاه روی خوش نشان نمی‌داد. احد، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت پیش‌مرگان مسلمان کرد درآمد تا از آرمان‌های انقلاب دفاع کند. چنین بود که در سال 1358 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بیجار درآمد و در تاریخ 6/4/1359 حین درگیری با افراد گروهک‌های ضدانقلاب در روستاهای تابع شهرستان تکاب به شهادت رسید. شهادت پدر، انگیزه‌ای برای درخواست مأموریت پسر از دانشکده افسری ارتش به سپاه پاسداران کردستان شد. او از 10/04/1359 تا شهریور همان سال  به‌عنوان رئیس پایگاه سپاه پاسداران مستقر در موچش مشغول به کار و علاوه بر مسئولیت پاسداران مستقر در این پایگاه، مسئولیت پیش‌مرگان مسلمان کُرد منطقه را نیز عهده‌دار شد تا بدین‌وسیله امنیت را در محور عملیاتی قروه _ سنندج برقرار نماید.

    چند روز قبل از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، محمود و همه هم‌دوره‌ای‌هایش برای برگزاری جشن فارغ‌التحصیلی به دانشکده افسری دعوت شدند[2]. دیری نپایید که شیرینی این جشن با تلخی حمله ناجوانمردانه صدام به مرزهای کشورمان درهم‌آمیخته شد. محمود در اول مهر 1359 با هواپیمای سی یک‌صدوسی ارتش به همراهی 269 نفر از هم‌دوره‌ای‌های داوطلبش به‌اتفاق سرهنگ شهید سید موسی نامجو، فرمانده وقت دانشکده افسری ارتش برای مشارکت در دفاع مقدس عازم اهواز شد. او در مقاومت 35 روزه خرمشهر رابط نامجو با محمد جهان‌آرا، فرمانده سپاه پاسداران آن شهر بود که در 15/7/1359 به‌شدت مجروح و در بیمارستان طالقانی آبادان بستری شد. هنوز مداوا نشده بود که با رضایت خود از بیمارستان مرخص و عازم خط مقدم جبهه خرمشهر شد. سرانجام وی در تاریخ 23/7/1359 به هنگام سقوط خرمشهر و درگیری تن‌به‌تن با عراقی‌ها مجروح شد و به اسارت عراقی‌ها درآمد.

    اسارت، آزادی و خدمت در سنگرهای مختلف

    مجروحیت محمود به‌گونه‌ای بود که کسی تصور نمی‌کرد زنده مانده باشد. بنابراین پوستر شهادت او توسط دانشکده افسری نیروی زمینی چاپ و مراسم شب هفت و چهلم او در زادگاهش برگزار شد. به گواهی سید علی‌اکبر ابوترابی سید الاسرا، محمود زندگی شجاعانه جدیدی را در اردوگاه‌های اسیران ایرانی در عراق آغاز نمود. او به خاطر خودداری از هرگونه همکاری با استخبارات بعثی‌ها و تحریک و تهییج اسیران به مقابله با نیروهای عراقی، بارها مورد شکنجه و آزار و اذیت قرار گرفت. تلاوت قرآن، اذان و مداحی‌های  او در رثای امام حسین (ع)، مأموران عراقی را به ستوه آورده بود. بنابراین نه‌تنها زخم‌های وی را معالجه نمی‌کردند بلکه او را در سیاه‌چال‌های انفرادی، شکنجه نیز می‌دادند. فقط یک‌بار در اواسط دوره اسارت به‌عنوان مداوا به بیمارستان الرشید بغداد اعزام شد که می‌خواستند  پایش را قطع کنند و او اجازه نداد. محمود بعد از 244 روز اسارت به علت شدت جراحات و به‌عنوان مجروح جنگی صعب‌العلاج به همراه 24 نفر از اسیران معلول، با اسیران عراقی مبادله و در تاریخ 26/3/1360 آزاد شد و با بقیه همراهان اسیرش به ایران بازگردانده شدند. این فرزند شهید و مجاهد فی سبیل الله که به‌افتخار آزادگی نیز نائل شده بود، با همان تن مجروح، لحظه­ای از آرمان‌های انقلاب و راه امام غافل نبود و مدام در سخنرانی‌های خود در ارتش، سپاه و مساجد شهر و روستا از این آرمان‌ها حمایت می‌کرد و به افشاگری جنایات صدامیان می‌پرداخت. در این میان، وضعیت آسیب‌های جسمی امان‌اللهی غیرقابل‌تحمل شد و مجبور به بستری در بیمارستان و انجام عمل جراحی شد. او باوجودی که 6 ماه استراحت پزشکی داشت، به سپاه پاسداران مأمور شد و از پنجم آبان سال 1360 تا 22 فروردین سال 1361به درخواست نماینده وقت تکاب در مجلس شورای اسلامی، مسئولیت بسیج و قائم‌مقامی سپاه آن شهرستان را بر عهده گرفت و متعاقب آن به مقام قائم‌مقامی اسماعیل احمدی مقدم فرمانده وقت سپاه پاسداران سردشت منصوب شد. سپس به درخواست سرهنگ احمد دادبین به نیروی زمینی ارتش مأمور شد و مسئولیت‌های مختلفی را برعهده گرفت مانند: مسئول بازرسی و دایره سیاسی قرارگاه عملیاتی حمزه سیدالشهدای ارومیه، سرپرست عقیدتی لشکر 23 نیروهای مخصوص(نوهد) و مسئولیت سازمان‌دهی عشایر در قرارگاه حمزه. ایشان در طی این مأمور به خدمت‌ها، سه بار دیگر نیز زخمی شد. در اوایل سال 1363 به فرماندهی گردان ضربت و عملیاتی جندالله ارتش در بانه منصوب شد و از 1/1/1364 تا 15/7/1364به امر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی به قرارگاه کربلا و خاتم‌الانبیا مأمور و به‌عنوان معاون فرمانده تیپ شهادت منصوب شد و در عملیات‌های ظفر 1و2و3 و کربلای 1و2و3 شرکت کرد.آنگاه به دایره عملیات نیروی زمینی ارتش در لویزان مأمور و از 1/2/1365 تا 22/11/1365 به ستاد مشترک ارتش منتقل شد.

    بازگشت به ژاندارمری و خدمات انتظامی

    محمود که  از دوران آموزش در دانشکده افسری نیروی زمینی سهمیه ژاندارمری بود، سرانجام بعد از کش‌وقوسی پنج‌شش‌ساله در 22/11/1365 به سازمان اصلی‌اش بازگشت و به‌عنوان معاون حفاظت اطلاعات ناحیه ژاندارمری کردستان مشغول خدمت شد. در تاریخ 2/3/1367 به‌عنوان معاون هماهنگ‌کننده عقیدتی سیاسی این ناحیه منصوب شد. از تاریخ 20/4/1367 به درخواست فرمانده لشکر 28 پیاده کردستان به‌عنوان رابط ژاندارمری به آن لشکر مأمور و سپس به‌عنوان فرمانده یکی از گردان‌های تکاور منصوب شد. از تاریخ  13/9/1369 به مدت شش ماه به‌عنوان مشاور دادستان نظامی به اداره قضایی نیروهای مسلح مستقر در کردستان مأمور و پس از اتمام مأموریت به‌عنوان معاونت روابط عمومی و تبلیغات و سپس برای بار دوم به‌عنوان معاون هماهنگ‌کننده عقیدتی سیاسی ناحیه ژاندارمری کردستان منصوب گردید که بعد از ادغام نیز همچنان در آن سمت مشغول به کار بود. او در 22/5/1374 به درخواست فرمانده نیروی زمینی ارتش امیر سرتیپ احمد دادبین از نیروی انتظامی، به آن نیرو مأمور و به‌عنوان مشاور اجرایی فرمانده نیروی زمینی مشغول به کار شد و در تاریخ 4/4/1375 به‌عنوان نماینده بنیاد تعاون آن نیرو در امور اقتصادی در مناطق تحت پوشش قرارگاه شمال غرب منصوب گردید و در تاریخ 24/6/1375 بعد از اتمام مأموریت به نیروی انتظامی بازگشت و در همان مسئولیت سابق یعنی معاون هماهنگ‌کننده عقیدتی سیاسی فرمانده انتظامی کردستان مشغول به کار شد. از تاریخ 15/9/1378 به درخواست استاندار کردستان از نیروی انتظامی به وزارت کشور مأمور و در استانداری آن استان  مشغول به کار شد. وی تمام قامت در خدمت مردم و رفع مشکلات آن‌ها بود. سرانجام محمود امان‌اللهی بعد از عمری مجاهدت، ایثار و فداکاری، به علت ضایعه‌های مغزی ناشی از مجروحیت‌های مکرر زمان جنگ طی دو مرحله در بیمارستان توحید شهرستان سنندج بستری و تحت نظر و مراقبت پزشکان متخصص قرار گرفت. چون درمان‌ها مؤثر واقع نشد، او را در تاریخ 7/3/1379 به‌صورت اورژانسی با هواپیما به بیمارستان خانواده ارتش در تهران منتقل کردند تا درمان وی در مرکز کشور ادامه یابد. باوجود مراقبت‌های ویژه از این آزاده جانباز در آن بیمارستان، بهبودی حاصل نشد. چنین بود که وی را در تاریخ 15/3/1379 به بیمارستان شریعتی منتقل کردند، ولی کار از کار گذشته بود. مرگ مغزی او توسط گروه پزشکی معالج تأیید و بنا به وصیت این مجاهد و آزاده سرافراز قلب و دو کلیه و کبد او به سه بیمار نیازمند، اهدا گردید. اگرچه این رزمنده خستگی‌ناپذیر در تاریخ 16/3/1379 به شهادت رسید و آسمانی شد ولی مرگ او  به چهار نفر زندگی دوباره بخشید. این اقدام انسانی و مبتنی بر اعتقاد خالص در نشریات آن زمان با این عنوان تیتر شد: «قلب جانباز، هدیه‌ای به نسل جوان» ،«تپش قلب یک سرهنگ جانباز در سینه پسر 17 ساله»، «رزمنده آزاده‌ای  که پس از جانبازی و شهادت، ایثارگر شد» ،« نمونه کامل هجرت و جهاد»، «بر هودجی از ستاره‌ها» از قول دریافت‌کننده قلب ایشان نیز  چنین مطرح شد: « ای‌کاش لیاقت قلبش را داشته باشم.» سرانجام پیکر مطهر این شهید بزرگوار پس از اجرای مراسم رسمی در دانشگاه افسری امام علی(ع) و شهر بیجار به زادگاهش روستای جعفرآباد منتقل و در کنار آرامگاه پدر شهیدش به خاک سپرده شد.

     یکی از همکاران که از اعضای هیئت‌علمی دانشگاه علوم انتظامی امین است نقل می‌کرد که برای بازدید از پاسگاه جعفرآباد واقع در زادگاه شهید رفته بودم که کارکنان پاسگاه با شیر تازه قصد پذیرایی از هیئت همراه مرا داشتند. من از نوشیدن آن شیر خودداری کردم. فرمانده پاسگاه گفت: بخورید این شیر متعلق به احشام یک مادر شهید است. مادر شهید امان‌اللهی که در حد وسع و تقریباً به‌صورت دائمی نان، شیر، تخم‌مرغ و ... به پاسگاه می‌آورد و می‌گوید همه مأموران پاسگاه انتظامی فرزندان من هستند.[3]

    از شهید امان‌اللهی دو فرزند پسر و دو فرزند دختر به یادگار ماند. در آمادگی او برای رویارویی با مرگ و پیوستن به لقای الهی همین بس که از وی  9 وصیت‌نامه باقی‌مانده است زیرا هرچند وقت یک‌بار وصیت‌نامه‌اش را بازنویسی و تجدید می‌کرد. ایشان در آخرین وصیتش چنین می‌نویسد: «شهادت می‌دهم که حضرت علی بن ابیطالب (ع) ، مولی‌الموحدین و امام المتقین و یازده فرزند معصومش، ستارگان درخشان آسمان امامت و ولایت و هدایت، امامان برحق و جانشینان خلف و بلافصل پیامبر عظیم‌الشأن اسلام، پیشوایان دینی و امامان من‌اند و عمرم را در انتظار فرج حضرت خاتم‌الاوصیا مهدی موعود، قائم آل محمد(ص)، صاحب‌الامر والزمان، به سربردم و در عالم قبر و برزخ همچنان منتظر ظهور حضرتش هستم. ان‌شاءالله خداوند مرا از زمره کسانی و شهیدانی قرار دهد که بعد از ظهور آقا امام زمان به اذن الله، حیات دنیوی مجدد می‌یابند که در رکاب آقا علیه کفار و منافقین و دشمنان اسلام و قرآن شمشیر بزنند.»

    سجایای اخلاقی این شهید شاخص

    تا اینجا زندگی‌نامه شناسنامه‌ای و تقویمی این شهید والامقام بود. جا دارد به اندکی از سجایای اخلاقی فراوان ایشان نیز اشاره‌ای شود تا علاقه‌مندان از بزرگی این شهید بیشتر آگاه شوند.

    خانواده‌دوستی و مردم‌داری

    از سجایای اخلاقی و دیگر دوستی این شهید در دوره نوجوانی و جوانی و توجه به نیازمندان و افراد بی‌بضاعت موارد زیادی در دو کتاب که در مورد وی نوشته‌شده نقل گردیده که در این مقاله بیشتر به موارد مربوط به دوران پس از جنگ اشاره می‌شود. محمود پیش از اسارت با دخترخانمی از خویشاوندانش نامزد می‌کند ولی این نامزدی منجر به عقد رسمی نمی‌شود. بعد از آزادی از اسارت در تاریخ 07/04/1360 با خانواده‌ها برای انعقاد عقد عازم تکاب می‌شوند که در بین راه خبر شهادت شهید بهشتی و 72 تن از همراهانش در مقر حزب جمهوری اسلامی را می‌شنود و عقد به تأخیر می‌افتد. سه روز بعد عاقد را به خانه می‌آورند و در 13 تیر و شب اول رمضان مراسم عروسی آن‌ها برگزار می‌شود و از فردا عروس و داماد روزه می‌گیرند. سه روز بعد، او برای جراحی به تهران اعزام می‌شود. در مدتی که وی قائم‌مقام سپاه پاسداران تکاب بود هرروز سی کیلومتر راه روستایشان تا تکاب را دررفت و آمد بود. بعد که قائم‌مقام سپاه سردشت می‌شود، همسرش را به سردشت می‌برد و با خانواده یکی از همکارانش در ساختمانی زندگی می‌کند که هر خانواده یک اتاق در اختیار داشت. آن‌ها در استفاده از اتاق پذیرایی و آشپزخانه باهم مشترک بودند. همسرش می‌گوید: «محمود آشپز خوبی بود و در این زمینه کمک می‌کرد. به‌محض رسیدن به روستا به دیدار مادرش می‌رفت و او را می‌بوسید و بغل می‌کرد و دور حیاط می‌گرداند. به پدر و برادر عیالش احترام می‌گذاشت و هرگز جلو آن‌ها پایش را دراز نمی‌کرد. از سویی ما زندگی خصوصی نداشتیم وزندگی‌مان برای مردم بود. محمود می‌گفت: اگر سر سفره دو سه نفر مهمان نداشته باشیم، غذا از گلویم پایین نمی‌رود. چنین بود که ما به مهمان عادت کرده بودیم و گاه می‌شد که ساعت دو و سه نیمه‌شب هم در خانه ما را می‌زدند و از محمود کمک می‌خواستند. او هیچ‌وقت اعتراض نمی‌کرد و به همین خاطر کسی فکر نمی‌کرد که با او غریبه است.» ازبس‌که ارباب‌رجوع به خانه آن‌ها مراجعه می‌کرد، همسرش به او می‌گفت:« نمی‌دانم با تو چکار کنم؟ اینجا هم شده اداره، ازبس‌که مرم می‌آیند و می‌روند.» او هم با صبوری می‌گفت:« این‌طور نگو، همین‌ها برای آدم می‌ماند. هم در این دنیا و هم در آن دنیا.» همسرش می‌گوید:« جنگ که تمام شد، او بیشتر در خانه می‌ماند. خیلی آرام شده بود صبح می‌رفت سرکار و شب برمی‌گشت. رفت‌وآمد به خانه ما آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی در روز سه چهار بار سفره ناهار پهن می‌کردیم. یک‌دفعه او زنگ می‌زد و می‌گفت: هم‌رزمانم از شهرستان آمده‌اند، بیست نفر مهمان‌دارم. من هم ذوق داشتم و خسته نمی‌شدم. فامیل و غریبه فرقی نداشت، مشکل‌گشای همه بود. ما همدیگر را خیلی دوست داشتیم. پیش همه می‌گفت: مرضیه برای زندگی‌مان خیلی زحمت‌کشیده، خیلی سختی‌کشیده، تحملش واقعاً زیاد است. آقای دادبین فرمانده وقت لشکر کردستان به او می‌گفت: قدر زنت را بدان که همیشه پشتوانه تو بوده و همیشه در تلاش و زحمت است. گاهی از فشار کار در خانه می‌گفتم: خسته شدم و او می‌گفت: این‌طور نگو، اجر زحماتت از بین می‌رود. من هر اجری که پیش خدا دارم با تو شریکم، مجروحیت، جانبازی، اسارت. با حرف‌هایش دلم آرام می‌گرفت.»

    پسرعموی این شهید در مورد مردم‌داری او می‌گوید که چند نفر برای حل مشکلشان پیش فرماندار سنندج می‌روند و با ایشان برخورد خوبی نمی‌شود. آن‌ها به دفتر محمود می‌روند. او به من زنگ زد که بیا باهم پیش فرماندار برویم. هر دو رفتیم و فرماندار به او گفت: « امان‌اللهی! چرا هرروز این لات‌ولوت‌ها را می‌فرستی پیش من؟ ولمان کنید، دیگر من از کجا بیاورم به این‌ها کمک کنم؟!»  امان‌اللهی از توهین فرماندار به این عده ناراحت شد و از کوره دررفت و کشیده محکمی به‌صورت فرماندار زد.  فرماندار آدم بدی نبود و من به محمود گفتم کار خوبی نکردی؟ محمود در پاسخ گفت: «بابا این بدبخت‌ها هزار دفعه مراجعه کرده‌اند و هیچ‌کس یک جواب درست‌وحسابی به آن‌ها نداده است. آخر چه گناهی کرده‌اند که فقیرند.» دو روز بعد فرماندار از من خواست که او و محمود را آشتی دهم. من و محمود به همراه آن چند نفر به فرمانداری رفتیم و با حل شدن مشکلشان و خوردن یک صبحانه دسته‌جمعی با فرماندار، آن‌ها باهم آشتی کردند.

    شادروان تیمسار بهرام پور فرمانده انتظامی کردستان می‌گوید: « در جلسه‌ای تعدادی از مسئولان استان کردستان به‌جای پرداختن به مشکلات مردم استان، مدام از هم تعریف و تمجید می‌کردند. یک‌دفعه امان‌اللهی بلند شد و با جسارت گفت: آقا شما آمده‌اید مشکلات مردم را حل کنید یا از همدیگر تعریف و تمجید کنید؟ یکی از مسئولان جواب داد: شما پایت را به‌اندازه گلیمت دراز کن! امان‌اللهی در پاسخ گفت: ما فقرا گلیم نداریم، پای­مان را اندازه خودمان دراز می‌کنیم.»

    باوجودی که او فرزند شهید بود حتی یک‌بار دیده نشد که بگوید من فرزند شهیدم، جانبازم، او کار مردم را برای رضا خدا و بی‌هیچ منتی انجام می‌داد. اگر می‌خواست می‌توانست ثروت‌اندوزی کند ولی تمام زندگی‌اش را وقف مردم محروم و ستمدیده کرده بود. او در دوره‌های سوم و چهارم انتخابات مجلس شورای اسلامی داوطلب نمایندگی مجلس شد. در دور سوم رأی بالایی آورد، حدود بیست‌وسه هزار رأی و با نفر برنده 192 رأی اختلاف داشت. وی در سخنرانی‌هایش خطاب به رقیبان انتخاباتی می‌گفت: « ما رقیب نیستیم، رفیقیم.» او انتخابات را به مسابقه دو تشبیه می‌کرد، نه مسابقه کشتی که حتماً یکی باید پشت دیگری را به خاک برساند. او می‌گفت من برای رأی گرفتن و انتخاب شدن نیامده‌ام، برای ادای تکلیف آمده‌ام. او پولی نداشت که برای تبلیغات خرج کند. او قاتل پدرش را که از افراد ضدانقلاب بود بخشید و طناب دار را از گردنش باز کرد و گفت: « انقلاب روی سر من جا دارد. خودم و خانواده‌ام فدای انقلاب. من رضایت می‌دهم» همین گذشت باعث شد که دویست نفر از اعضای گروهک‌های ضدانقلاب توبه کنند و خود را تسلیم نمایند و در کنار او و از صمیم قلب به انقلاب خدمت نمایند. امان‌اللهی ازنظر مردمی بودن کسی بود که اگر از کشاورز می‌پرسیدی کیست، می‌گفت کشاورز است، از ارتشی می‌پرسیدی می‌گفت ارتشی است، از سپاهی می‌پرسیدی می‌گفت سپاهی است. هر قشری از مردم او را از خود می‌دانستند. با او احساس خویشاوندی داشتند و با رفتنش همه داغدار شدند.

    دین‌داری فکری و عملی

    یکی دیگر از ویژگی‌های بارز محمود امان‌اللهی دین‌داری و توجه به معنویات از همان دوران طفولیت است. همسرش که هم روستایی، خویشاوند و همکلاسی او در دوران دبستان بوده است می‌گوید: «از همان دوران کودکی زبانزد اهالی روستا بود و اهل نماز و فعالیت‌های مذهبی، حفظ و تلاوت قرآن بود و ماه رمضان اذان می‌گفت. مابعد از افطار و صرف شام همراه پدر و مادرمان به مسجد می‌رفتیم و نماز می‌خواندیم. صوت زیبایی داشت و از همان بچگی سرود علی گویم، علی جویم را می‌خواند. پدر او هم صوت خوشی داشت و محمود خواندن را از او یاد گرفته بود. امان‌اللهی خیلی به دعا مقید بود و با صدایی دل‌نشین دعاها را می‌خواند.» خود او می‌گوید: «در دوران اسارت در اردوگاه‌های دولت بعثی عراق، اسیران را جمع می‌کردم و دعا می‌خواندم، عراقی‌ها می‌ریختند سرمان و کتکمان می‌زدند و می‌گفتند: شما نباید دعا بخوانید و این بزرگ‌ترین شکنجه برای کسانی بود که مقید به دعا بودند. در دوران اسارت چند جزء قرآن حفظ کرده و قاری قرآن محافل اسیران بود. سردار اسماعیل احمدی مقدم فرمانده نیروی انتظامی که امان‌اللهی در اوایل جنگ قائم‌مقام او در سپاه سردشت بود می‌گوید: « امان‌اللهی عاشق و شیفته حقیقی اهل‌بیت بود. با یاد اهل‌بیت منقلب می‌شد و اختیار خودش را از دست می‌داد. او به خیلی‌ها ازجمله خود من روح معنوی می‌بخشید.» سردار محمدعلی غفاری که یک‌زمانی امان‌اللهی بر او سمت فرماندهی داشت می‌گوید:« فوق‌العاده متدین بود و از بن دندان اعتقاد داشت. امامت جماعت همکاران را بر عهده او بود. دعا را فوق‌العاده زیبا می‌خواند. دعای بین نماز، بعد از نماز، دعای کمیل، دعای توسل و ... خیلی خوش‌صدا بود و صوتش حزن عجیبی داشت. سخنرانی‌اش عالی بود و همیشه قبل از سخنرانی دعای فرج می‌خواند.»

    فرزند شهید می‌گوید: «پدرم دست خط قشنگی داشت و نامه‌های مردم را طوری می‌نوشت که فرد مسئول را تحت تأثیر قرار می‌داد. همیشه نامه‌هایش با حدیث یا آیه‌ای از قرآن شروع می‌شد. برای انتقال سربازی که سرپرست خانواده بود و با انتقال او موافقت نمی‌کردند، نامه‌ای به مسئول او نوشت و در عنوان آن نوشته بود: بترسید از ظلم کردن به کسی که غیر از خدا کسی را ندارد؛ امام حسین(ع).» یکی از هم‌رزمانش می‌گوید:« همیشه از قرآن سخن می‌گفت. می‌رفتیم حسینیه و وقتی نمازش تمام می‌شد به سجده می‌رفت، گریه می‌کرد و یک ساعت تمام دعا می‌کرد. به برگزاری مراسم اعتکاف خیلی معتقد بود و برای اولین بار این مراسم را در سال 1376 و 1377 در مسجد جامع دارالاحسان سنندج راه انداخت. روزی در مراسم اعتکاف، سردار احمدرضا رادان فرمانده انتظامی استان کردستان از امان‌اللهی می‌خواهد تا از دوران اسارت برای دانشجویان حاضر در مسجد خاطره بگوید و او که چنین اظهار وجودهایی را ظاهرنمایی می‌دانست، خودداری کرد. سردار با شوخی می‌گوید: « محمود من فرمانده شما هستم و به شما دستور می‌دهم تعریف کنید!» امان‌اللهی خیلی جدی جواب می‌دهد: « سردار اینجا خانه خدا و فرمانده اصلی خدا است. درست است که شما فرمانده من هستید ولی در پادگان! آنجا هر چه بگویی من در خدمت شما هستم، اما اینجا فقط خدا می‌تواند دستور دهد!» که با این بگوومگوها جو مجلس به هم می‌ریزد و او به خاطر آنکه حرف سردار بر زمین نماند، از خاطرات سقوط خرمشهر و فداکاری رزمندگان همراهش سخن می‌گوید. مداح اصلی مراسم اعتکاف او بود. وقتی دعای کمیل می‌خواند به یارب یارب که می‌رسید حالت خاصی به او دست می‌داد و از خود بی‌خود می‌شد و هزار مرتبه یارب یارب می‌گفت و در آن حال شخص دیگری ادامه می‌داد. اهل نماز شب و راز و نیاز شبانه بود. گاهی افرادی که او را در این راز و نیازها دیده بودند فکر می‌کردند که خوابش برده است ولی وقتی نزدیک او می‌رفتند می‌دیدند که آهسته گریه می‌کند و با خدا حرف می‌زند. موقع اقامه نماز، تمام توجهش به خدا بود، انگار چیزی نمی‌دید؛ در سجده گریه می‌کرد و رکوع و سجودش تن آدمی را می‌لرزاند. وقتی می‌گفت خدا بزرگ است به‌قدری محکم حرف می‌زد که احساس می‌شد او خدا را واقعاً حس می‌کند. هنگام نماز از شدت گریه بدنش تکان می‌خورد. وقتی سر از سجده برمی‌داشت، سجاده‌اش از بارش اشک خیس بود. او عادت داشت قبل و بعد از نماز، قرآن بخواند. بین نماز دعا می‌خواند. ارادت خاصی به حضرت ابوالفضل و امام حسین (ع) داشت و هر هفته در نماز جمعه شرکت می‌کرد. سرتیپ دادبین فرمانده سابق نیروی زمینی ارتش می‌گوید: «یک‌بار من و او و سرهنگ مهرپویان در سردشت به مسجد رفتیم نماز بخوانیم، به او اقتدا کردیم و بعد از نماز دعا شروع شد. وقتی می‌رفت به حال خود، سرش را تکان می‌داد و دعا می‌خواند. آن‌وقت دیگرکسی جلودار او نبود. این بار وقتی‌که سرش را تکان داد، به مهرپویان گفتم: بسم‌الله، شروع شد، می‌دانستم ساعتی دعا می‌خواند. مدتی نشستیم، من زدم روی پای مهرپویان و گفتم: پاشو! این حالا حالاها مشغول است. ما رفتیم و او بعد از یکی دو ساعت آمد و می‌خندید و می‌گفت: که این‌طور! در تعجب بودم که چرا این بار از پشت به من نمی‌زنید که بگویید بابا بس است، زودتر تمامش کن!»  به گفته دادبین:« یک‌بار همسر شهید آبشناسان از امان‌اللهی برای برگزاری مراسم دعا و روضه‌خوانی در منزلش دعوت می‌کند و او آن‌قدر این مراسم را طولانی کرد که در قسمت خانم‌ها فقط همسر شهید آبشناسان و در قسمت مردان من و دو نفر دیگر باقی‌مانده بودیم و او ما دو سه نفر را بلند کرد و با نوحه‌خوانی به سینه‌زنی واداشت.» از این داستان‌ها از او زیاد نقل‌شده است. یکی از دوستان اهل تسنن در مورد شیفتگی محمود نسبت به اهل‌بیت می‌گوید:« وقتی برای عزاداری امام حسین(ع) گریه می‌کرد، می‌سوخت و آب می‌شد، طوری که دل‌سنگ را هم آب می‌کرد. از گریه خالصانه‌اش آدم دگرگون می‌شد. و مظلومیت امام حسین و یارانش جلو چشم ما نمایان می‌شد.» بعد از آزادی از اسارت نیز قرآن‌خوانی و روضه‌خوانی و مداحی می‌کرد. بعضی به او می‌گفتند: «تو دیگر سرهنگ شده‌ای برایت بد است در مجالس روضه‌خوانی کنی، کمی مراعات کن.» او پاسخ می‌داد: « به خاطر یک درجه که آدم روضه‌خوانی را کنار نمی‌گذارد. هر کس هر چه می‌خواهد بگوید. ما چیزی از نظام نمی‌خواهیم، نه می‌خواهیم استاندار شویم و نه فرماندار.» در کنار دین‌داری، ولایت‌پذیری او نیز کم‌نظیر بود. در دوران انقلاب عکس امام خمینی و حاج‌آقا مصطفی را جلو طلق موتور می‌چسباند و در سطح روستا می‌گشت و شعار می‌داد و جوان‌ها را آگاهی می‌بخشید. نسبت به آیت‌الله خامنه‌ای نیز شیفتگی خاصی داشت و به هنگام پخش سخنرانی ایشان از رسانه‌ها سراپا گوش می‌شد و سخنان وی را برای دیگران تجزیه‌وتحلیل می‌کرد. او مجذوب رهبری بود و وی را ساده‌زیست و خود را فدایی ایشان می‌دانست.

    شکیبایی

    گفته و نوشته‌اند وقتی‌که پدرش شهید شد، محمود در تهران بود؛ به او نگفته بودند که پدر شهید شده است. در 30 کیلومتری روستا زیر پل رودخانه قزل‌اوزن می‌رود و با شانه‌های گل مالی شده بالا می‌آید و به همراهان می‌گوید:« خواب‌دیده‌ام پدرم شهید شده و شما به من نمی‌گویید.» به‌محض رسیدن به روستا، سر قبر پدر می‌رود، تربتش را می‌بوسد، باروح او درد دل می‌کند و دم در خانه شروع به قرآن‌خوانی می‌نماید. مردم آمده بودند که او را دلداری دهند ولی وی به همه می‌گوید: «من خوشحالم که پدرم در این لباس و در این راه شهید شده است. اگر در بستر می‌مرد گریه می‌کردم. به خواهرها و بردارها و مادرم تبریک می‌گویم.» در مجلس ختم پدر سخنرانی می‌کند و می‌گوید: «پدرم و هم‌رزمانش شهید شده‌اند و ما باید راهشان را ادامه دهیم و نباید گریه کنیم. بر ماست که سلاح به زمین افتاده این شهدا را برداریم.» همه از صبوری‌اش در تعجب بودند. همسرش و سردار رادان گفته‌های محمود از دوران اسارت را چنین روایت می‌کنند: «اول ناخن‌هایمان را کشیدند، بعد فلز داغ می‌گذاشتند جای ناخن‌هایی که برداشته بودند. هرجایی از بدن ما را که زخمی بود، داغ می‌کردند تا به قول خودشان آن‌ را ضدعفونی کنند. در بدو اسارت پاهایم پر از زخم تیر و ترکش بود، یکی از بازجوها قاشق می‌کرد در زخمم که مرا عذاب دهد و اعتراف بگیرد. بلایی به سرم آوردند که مسئولان صلیب سرخ گفتند این پا باید قطع شود. مرا به بیمارستان الرشید بغداد بردند ولی خودم به این کار رضایت ندادم.» بعد از بازگشت از اسارت پایش را چندین عمل کردند و پلاتین گذاشتند. امان‌اللهی می‌گوید: «من از شهادت فقط فیض پوسترش را بردم زیرا بعد از اسارت در خرمشهر همه تصور می‌کردند که من شهید شده‌ام و دانشکده افسری نیروی زمینی پوستر مرا به‌عنوان ستوانیکم شهید چاپ کرده بودند. این در حالی بود که ما در شکنجه‌گاه‌های صدام شکنجه می‌شدیم.» در شکیبایی او همین بس که در دوران اسارت نماز جماعت و روضه‌خوانی را ترک نمی‌کرد و مدام از عراقی‌ها کتک می‌خورد. او حتی از بعضی از هم‌سلولی‌های ایرانی‌اش نیز کتک می‌خورد که سروصدای تو موجب اذیت ما می‌شود. باوجوداین او نه‌ماهه از اسارت آزاد شد و آن‌ها که از کتک‌کاری عراقی‌ها می‌ترسیدند، 10 سال در اسارت ماندند. سرلشکر سید عبدالرحیم موسوی فرمانده کل ارتش در برنامه "صندلی داغ" می‌گوید:« در جریان یکی از عملیات­ها، رزمندگان ما اسیران زیادی از عراقی‌ها گرفته بودند. من و امان‌اللهی در ستاد مشترک ارتش بودیم، او به من و تیمسار دادرس گفت بیایید برویم سری به اسیرانی که تازه آورده‌اند بزنیم. رفتیم و من دیدم که امان‌اللهی با کنجکاوی خاصی به یکی از اسیران نگاه می‌کند و آن اسیر تلاش داشت خود را از نگاه او مخفی نماید. لحظه‌ای گذشت و امان‌اللهی او را با اسم صدا کرد و اسیر با رنگ و روی پریده و وحشت‌زده جلو آمد. امان‌اللهی او را بغل کرد و بوسید و گفت: نترس با توکاری ندارم. یادت هست که می‌گفتم ما با اسیران شما این‌گونه که شما با ما برخورد می‌کنید و هیچ حد و حدودی برای شکنجه نمی‌شناسید رفتار نمی‌کنیم. او سرانجام بعد از کنجکاوی ما گفت: این اسیر در زمان اسارتم در عراق مأمور شکنجه من بود و دسته قاشق داغ روی زخم‌های من می‌گذاشت. بعد فرستاد برای او مقداری غذا و نیازهای اولیه تهیه کردند و آوردند. سپس به سجده افتاد و گریه کرد، اسیر هم گریه کرد، این برای عظمت خدا و آن برای عظمت بنده خدا!!!

    شجاعت

    همسرش می‌گوید زمانی که قائم‌مقام سپاه پاسداران در سردشت بود، در عملیاتی چند نفر از سران ضدانقلاب کشته‌شده بودند و آن‌ها به تقاص کشته‌هایشان تهدید کرده بودند که شهر را بمب‌گذاری می‌کنند و قائم‌مقام سپاه را می‌کشند. امان‌اللهی به میدان شهر در محل سرچشمه می‌رود و سخنرانی می‌کند و می‌گوید: «قائم‌مقام سپاه منم، من محمود امان‌اللهی هستم، شما که دم از خلق و حمایت از خلق می‌زنید چرا تهدید کرده‌اید که در شهر بمب‌گذاری می‌کنید؟ چرا می‌خواهید مردم را شهید کنید؟ بیایید و مرا شهید کنید، آدرس منزل و محل کارم را خوب می‌دانید.»

     احمدی مقدم فرمانده سپاه سردشت می‌گوید: «در جریان پاک‌سازی پیرانشهر ، ضدانقلاب یک گلوله آرپی‌جی به ماشین امان‌اللهی زدند و ما فکر کردیم که او خاکستر شده است اما در کمال ناباوری دیدیم که وی سیاه‌سوخته از دامنه کوه بالا می‌آید، انگار از تنور درآمده بود!» احمد ربیعی مسئول عملیات سپاه پیرانشهر می‌گوید:« من فرمانده عملیات بودم و امان‌اللهی در همه عملیات­ها با من بود، خیلی شجاعت داشت و من کمتر آدمی را این‌چنین دیده بودم. بین سال‌های 1361 تا 1363 شاید در بیش از 100 عملیات باهم دیگر بودیم.» به گفته یکی دیگر از هم‌رزمانش او در آغاز ورود عراقی‌ها به خرمشهر یک‌تنه یک روستا در نزدیکی شهر را از دست عراقی‌ها گرفته بود و همه از این شجاعت او مات و مبهوت مانده بودند. او وقتی تفنگ به دست می‌گرفت مثل شیر جنگی یک‌تنه به مواضع دشمن حمله می‌کرد. خودش عظمت کارش را بروز نمی‌داد ولی یک‌تنه دشمن را با کلی توپ و تانک وادار به عقب‌نشینی کرده بود، گویی که آن‌ها با یک لشگر نیرو طرف هستند. یکی دیگر از همراهانش می‌گوید یکی از دلایل به تأخیر افتادن اشغال خرمشهر محمود بود، بعد از اسارت او بچه‌ها روحیه‌شان را از دست دادند و می‌گفتند محمود شهید شد.

    شهید سید موسی نامجو فرمانده وقت دانشکده افسری و فرمانده بعدی نیروی زمینی ارتش، زمانی که شایعه شهادت محمود امان‌اللهی در خرمشهر را می‌شنود، به دیدار مادر او می‌رود و می‌گوید: «مادر، شما افتخار کنید که در ارتش جمهوری اسلامی ایران افسری همچون محمود امان‌اللهی بود که دومی نداشت، از هر لحاظ نمونه بود.» شهید سرلشگر ولی فلاحی فرمانده کل ارتش نیز بعد از آزادی امان‌اللهی از اسارت به مادرش می‌گوید: «تبریک می‌گویم مادر که فرزند قهرمان و شجاعی داری.» زمانی که امان‌اللهی در خرمشهر زخمی می‌شود، سه تانک عراقی او را محاصره می‌کند و یک مأمور عراقی از او می‌پرسد: «انت فارس؟ انت عرب؟ انت کرد؟» و او می‌گوید: «انا کُرد.» وی او را اسیر می‌کند. امان‌اللهی در اسارت گاه‌ها به عراقی‌ها می‌گوید:« ما اسیر نیستیم، اسیر واقعی شما هستید. ما آزاده‌ایم، شما بدبخت و بیچاره‌ها اسیر نفس خودتان هستید و خبر ندارید.» در این اردوگاه‌ها او باکمال شجاعت نوحه می‌خواند و می‌گوید:« حسین حسین! الموت لصدام حسین!» و همه اسیران ایرانی، همراه با او این شعار را سر می‌دهند. عراقی‌ها می‌ریزند و او را به باد کتک می‌گیرند تا بی‌هوش می‌شود و به سلول انفرادی منتقل می‌گردد. حاج سید علی‌اکبر ابوترابی می‌گوید: « محمود در زندان‌های عراق به عراقی‌ها امان نمی‌داد و آن‌قدر آن‌ها را اذیت می‌کرد که سرانجام او را آزاد و مبادله کردند تا از شرش راحت شوند. او اصلاً از شکنجه و شهادت نمی‌ترسید.» بازهم ایشان می‌گوید:« زمان اسارت که ما باهم بودیم، احساس می‌کردم که همه ما اسیر دست عراقی‌ها هستیم و عراقی‌ها اسیر دست او! امان‌اللهی در اسارت مرتب قرآن و روضه می‌خواند و از کسی هم نمی‌ترسید. واقعاً اعصاب بعثی‌ها را خردکرده بود.» عراقی‌ها  هم در حق او کم نمی‌گذاشتند و تا می‌توانستند او را شکنجه می‌کردند. یک‌بار دوستان اسیرش دست‌وپا و دهان او را می‌بندند تا دیگر حرفی نزند و کاری نکند که برای خودش دردسرساز شود. حتی یک‌بار سیلی به صورتش زده بودند تا دست از این کارها بردارد ولی او گفته بود:« جان ما دست این‌ها نیست که ما را بکشند. اگر خدا خواست ما زنده‌ایم و اگر نخواست قبل از اینکه این‌ها ما را بزنند ما خود مرده‌ایم!» او در اردوگاه اسیران زیر نام صدام نوشته بود: «ارایت الذی یکذب بالدین.» آقای ابوترابی در سفر به کردستان به حجت‌الاسلام موسوی نماینده ولی‌فقیه در آن استان می‌گوید :« قدر آقای امان‌اللهی را بدانید. ایشان وقتی در زندان‌های عراق بود، بعثی‌ها از دست او به ستوه آمده بودند.» احمدی مقدم نیز می‌گوید در میان اسیران ایرانی عده‌ای خاص بودند که به‌هیچ‌وجه به عراقی‌ها روی خوش‌نشان نمی‌دادند. خلبان‌هایی که بغداد را بمباران کرده بودند از آن جمله بودند و امان‌اللهی نیز هم بند این خلبان‌ها بود.

    نظم و انضباط و فروتنی

    به گفته سردار محمدعلی غفاری:« بعد از تعویض شهید غلامحسین نسرین پور از فرماندهی سپاه سردشت، در سال 1360 حاج اصغر مقدم (منظور سردار اسماعیل احمدی مقدم فرمانده بعدی نیروی انتظامی) به‌جای او آمد. دیدیم همراهش آقایی است که پایش می‌لنگد، مجروح بود و درست نمی‌توانست راه برود. وی لاغر بود و با لباس نظامی مرتب، نظامی‌گری از سر و رویش می‌بارید. یک‌بار نشد که پیراهنش روی شلوار افتاده باشد، واقعاً در نظم نمونه بود. وقتی لباس نظامی می‌پوشید و فانسقه می‌بست خیلی قشنگ می‌شد.» او جانشین فرمانده سپاه سردشت شده بود. به گفته غفاری:« محمود ویژگی‌هایی داشت که خیلی سریع ما را جذب خودش کرد. آدم منظم و منضبطی بود و همیشه به بی‌انضباطی ما ایراد می‌گرفت ولی بااخلاق خوش.» غفاری در ادامه می‌گوید: «من از سپاه سردشت به بانه رفتم و مسئول عملیات شدم و امان‌اللهی فرمانده گردان و به‌نوعی زیردست من شد. او سمت استادی و پدری نسبت به من داشت. رفتم نزد فرمانده و گفتم من اینجا نمی‌توانم خدمت کنم امان‌اللهی رئیس من بوده است. سرانجام نزد خود امان‌اللهی رفتم و گفتم یا من فرمانده گردان می‌شوم و تو فرمانده عملیات باش یا اینکه ازاینجا برو؟» با خنده گفت :« نه، من تازه تو را پیداکرده‌ام، اصلاً نمی‌شود» و قبول نکرد بعدازآن همیشه ما دو تا باهم به عملیات می‌رفتیم و می‌آمدیم. در طول شش ماهی که در بانه بودم شب و روزی نبود که عملیات نداشته باشیم. هر جا هم می‌رفتیم امان‌اللهی مردم را جمع می‌کرد و بی‌پرده و با شجاعت با مردم صحبت می‌کرد و در خیلی از موارد یک‌تنه در مقابل ضدانقلاب می‌ایستاد.»

    در فروتنی او همین بس که یک روز به سربازی در آخرین روز خدمت می‌گوید:« بیا لباس‌هایمان را عوض کنیم، هر چه من در طول خدمت به تو دستور داده‌ام حالا تو به من دستور بده؛ مثلاً بگو جارو کنم، چای بیاورم.» سرباز قبول نمی‌کند و او اصرار می‌کند که فقط با این شرط حلالت می‌کنم. امان‌اللهی یک سرباز بلوچ زاهدانی داشت، سیاه و آفتاب‌سوخته! برای وی احترام زیادی قائل بود و مرتب از او دلجویی می‌کرد. یک سرباز سنی ترکمن داشت که او را نیز خیلی تکریم می‌کرد. امان‌اللهی یک پیکان مدل 1348 داشت که هرروز در تعمیرگاه بود، به او می‌گفتند همه همکارانت ماشین پژو سوارند، موبایل دارند و سطح زندگی‌شان بالاست؛ آن‌وقت تو از این قراضه دست برنمی‌داری!» او در پاسخ لبخند می‌زد و می‌گفت:« همین برای من خوب است، به درویشی قناعت کن که سلطانی خطر دارد.»

    وصیت به اهدای اعضای بدن

    به گفته همسر شهید: «بعدازاینکه محمود از اسارت بازگشت پای راست و دست چپش مجروح شده بود. تیر مستقیم به دستش خورده و ترکشی هم در نزدیکی قلبش در پرده دیافراگم و بین شش و قلب مانده بود. پشت بدنش مثل کسی بود که آبله داشته باشد. آثار شکنجه و ترکش فراوان داشت. براثر شکنجه‌های مختلف و ضربه‌های باطوم به سرش، سردردهای شدید می‌گرفت. یک روز محمود وضو گرفته بود که نماز بخواند، وارد اتاق که شد برنامه تلویزیون توجه­اش را جلب کرد. جوانی را نشان می‌داد که براثر مرگ مغزی از دنیا رفته بود و خانواده‌اش قلب او را اهدا کرده بودند. او مرا صدا کرد و گفت: مرضیه ببین، ایثار یعنی این. یاد بگیرید، اگر یک روزی من، پسرمان، برادرت یا هرکدام از عزیزانت این اتفاق برایش افتاد، شما هم همین کار را انجام دهید. بعدازآنکه معالجات او در اثر جراحات جنگ و آسیب‌های ناشی از شکنجه صدامیان در کردستان جواب نداد، او را با هواپیما به تهران بردند و دچار مرگ مغزی شد. سردار احمدی مقدم و تیمسار دادبین از من  و مادرش خواستند تا قلب محمود اهدا شود. ما راضی نمی‌شدیم. دادبین به مادرش گفت: مگر محمود را به جبهه نفرستادی که شهید شود؟ حالا هم شهید می‌شود، شما که تحمل شهادتش را داشتید! مادرش راضی شد و با رضایت او من هم راضی شدم. برای آخرین دیدار محمود رفتم، خیلی آرام روی تخت افتاده بود. او را برای برداشتن اعضا به بیمارستان شریعتی بردند، قلبش را به جوان 17 ساله‌ای که تک پسر خانواده بود و چهار سال از ناراحتی قلبی رنج می‌برد پیوند زدند؛ یک کلیه‌اش را به یک جانباز 70 درصد و کلیه دیگرش را به یک خواهر شهید پیوند زدند که هفته‌ای سه مرتبه دیالیز می‌شد و برای خرید کلیه می‌خواستند خانه‌شان را بفروشند. کبدش را هم به شیراز بردند تا به یک دختر روستایی پیوند زنند. پسرعموی شهید نیز می‌گوید: پیش از آنکه محمود به اغما برود به من گفت: «به همسر و مادرم سفارش کن هر جای بدنم را که قابل‌استفاده است اهدا کنند. تأکید کن حتماً به وصیتم عمل کنند.» تا قبل از مرگ مغزی چیزی به آن‌ها نگفتم ولی بعد از قطعی شدن مرگ مغزی او به آن‌ها گفتم و آن‌ها نیز به این وصیت عمل کردند. خویشاوندانش می‌گویند سال آخر زندگی‌اش، دیگر از همه‌جا بریده بود. حالت‌های خاصی داشت، خیلی خلوت می‌کرد. بیشتر اوقات به کوه آبیدر سنندج می‌رفت و ساعت‌ها تنها می‌نشست. رفتارش عوض‌شده و چهره‌اش تغییر کرده بود. معنویت خاصی در سیمایش موج می‌زد و مدام از رفتن سخن می‌گفت. او می‌گفت:« من اگر بمیرم به علت سکته مغزی و بیماری مغزی می‌میرم.» پزشکان عراقی در اسارت به او گفته بودند:« مویرگ‌های مغزت آسیب‌دیده است. مغزت مانند یک دینامیت می‌ماند که هرلحظه امکان دارد منفجر شود.» خودش هم می‌دانست و همیشه به شوخی می‌گفت:« من یک دینامیتم، به من نزدیک نشوید.» ده روز مانده به شهادتش گفت:« وصیت کرده‌ام اعضای بدنم را ببخشند» و به دوستی گفته بود:« من یک هفته دیگر می‌میرم.» بعد از یک هفته حالش منقلب شد و از بیمارستان توحید سنندج به تهران منتقل گردید و سرانجام در سن 40 سالگی به شهادت رسید.

    پیشواز و بدرقه همراه با قدرشناسی مردم

    زمانی که امان‌اللهی از اسارت عراقی‌ها آزاد شد باوجود جراحت‌های بسیار، در چهار پنج کیلومتری روستای جعفرآباد بیجار از خودرو پیاده شد و با پای پیاده و به کمک عصا و به‌سختی به‌طرف مردمی رفت که مادرش در میان آن‌ها بود. مردم او را روی دست گرفتند و خوشحالی می‌کردند. جمعیت بی‌سابقه‌ای با پای پیاده، با الاغ، با دوچرخه و موتور و تراکتور خود را به مراسم استقبال او رسانده بودند. کارکنان سپاه تیر هوایی شلیک می‌کردند و مردم در حد توان خود گوسفند و مرغ و بوقلمون در جلوی او قربانی می‌کردند. آن‌ها با وی ارتباطی عاطفی داشتند. بعد از ورود به ایران و بهبود نسبی، لحظه‌ای از مردم و رفع گرفتاری‌های آن‌ها غافل نبود. هرکس مشکل سربازی، مشکل مالی واداری داشت، به او مراجعه می‌کرد و در حد توان کمک می‌کرد تا مردم ناامید و ناراضی بازنگردند. هر چه در توان داشت به مردم نیازمند کمک می‌کرد، به‌گونه‌ای که گاهی چیزی برای خانواده‌اش باقی نمی‌ماند. به‌قدری سرش شلوغ بود که همکاران نیروی انتظامی از او شاکی بودند زیرا ارباب‌رجوع وی مأموران دژبانی را کلافه کرده بود. سردار رادان فرمانده انتظامی استان کردستان به آن‌ها اعلام کرده بود که به مراجعه‌کنندگان امان‌اللهی کاری نداشته باشید. فرزند شهید می‌گوید: «هرکس از روستاییان که در دادگستری، استانداری، دارایی و هر اداره دیگر به مشکلی برمی‌خورد و دستشان به‌جایی بند نبود، یک‌راست به سراغ پدرم می‌آمدند. روز نبود که ما مهمان نداشته باشیم، اغلب آن‌ها که راه و چاره اداری را بلد نبودند می‌آمدند منزل ما و از پدر تقاضا می‌کردند تا دنبال کارشان را بگیرد. چنین بود که وقتی خبر شهادت او پخش شد، همه مردم استان عزادار شدند. چه آن‌ها که او را می‌شناختند و چه آن‌ها که او را نمی‌شناختند. از همه‌جا برای مراسم تشییع‌جنازه آمده بودند. از دو کیلومتری روستا بچه‌های پنج‌ساله تا جوان و پیر خودشان را در عزای او گل مالی کرده بودند و شیون و ناله سر می‌دادند.» برادرش می‌گوید:« در مراسم تشییع‌جنازه برادرم خود را به سیل مردم رساندم. گاهی درون آن موج خروشان احساس بیگانگی می‌کردم. انگار مردم به او نزدیک‌تر از من بودند و ما جامانده بودیم، احساس غریبی می‌کردم.» روستای جعفرآباد پانصد شش‌صد نفر بیشتر جمعیت نداشت ولی برای تشییع این شهید بیش از ده هزار نفر گردآمده بودند. یکی از دوستانش می‌گوید:« نوحه‌ای آماده کرده بودم، اما وقتی رفتم میان جمعیت که نوحه بخوانم، دیدم صدایم در میان آن‌ها گم است. هر کس برای خودش نوحه‌سرایی و گریه می‌کرد. دانش‌آموزان همه باهم سینه می‌زدند. پیرزن‌هایی را دیدم که سختشان بود تا سر مزار بیایند، ولی عصازنان و لنگان‌لنگان خودشان را تا سر خاک محمود رسانده بودند و مویه می‌کردند. آن روز خانواده خود امان‌اللهی در سیل جمعیت گم‌شده بودند.» چنین بود که محمود امان‌اللهی در میان آسمان پرستاره شهیدان، درخشش خاص خودش را داشت و به اسطوره آزادگان و شهیدان کردستان، ایران و همه مسلمانان تبدیل شد. در سال 1400 خورشیدی شهید محمود امان‌اللهی به‌عنوان شهید شاخص نیروی انتظامی انتخاب و این مقاله به یاد و نام او تدوین شد. یادش همیشه جاویدان و راهش همیشه پر رهرو باد.

    منابع

    ·           قرنی، زهرا.(1397)، محمود امان‌اللهی به روایت همسر شهید،چ2، سنندج: انتشارات فاتحان.

    ·           مخدومی،رحیم. (1394)، شهید بن شهید، درنگی با خاطرات شهید محمود امان‌اللهی، تهران: نشر شاهد.

    ·           قابل‌توجه آنکه نویسنده مقاله به این دو کتاب اکتفا نکرد و با پرس‌وجو از کسانی که با شهید امان‌اللهی خدمت کرده بودند، اطلاعات مربوط به ایشان را تکمیل نمود.



    [1] ژاندارمری فاقد دانشکده افسری مستقل بود و فقط یک مرکز آموزش افسری در پادگان ونک یا محل کنونی ستاد نیروی انتظامی داشت که به دانش‌آموختگان آن بعد از گذراندن دوره آموزشی یک‌ساله معادل فوق‌دیپلم می‌دادند و آن‌ها با درجه ستوان سومی فارغ‌التحصیل می‌شدند. بنابراین ژاندارمری هرساله در دانشکده افسری نیروی زمینی سهمیه مخصوص داشت. ضمناً افسران سهمیه پلیس‌راه ژاندارمری نیز در دانشگاه پلیس شهربانی دوره می‌دیدند. افسران سهمیه‌ای دوره‌دیده در این دو واحد آموزشی، دوره‌ای چهارساله را پشت سر می‌گذاشتند و با مدرک لیسانس  و درجه ستوان دومی فارغ‌التحصیل می‌شدند. سرانجام ژاندارمری در سال 1368 دارای دانشکده افسری شد که اولین دوره آن با ادغام ژاندارمری و شهربانی و کمیته انقلاب اسلامی مواجه شد و پذیرفته‌شدگان آن در کنار پذیرفته‌شدگان دانشگاه پلیس و دانشکده کمیته در پادگان پرندک به‌عنوان اولین دوره افسران فارغ‌التحصیل نیروی انتظامی در این نیروی جدیدالتأسیس مشغول به کار شدند.

    [2] همان‌گونه که اشاره شد شهید امان‌اللهی بنا به درخواست شخصی و به‌عنوان یک دانشجوی افسری دوره‌دیده و دانشکده‌ای برای مدت کوتاهی جهت برقراری امنیت در منطقه ناامن کردستان آن زمان، از دانشکده افسری نیروی زمینی به سپاه پاسداران کردستان مأمور شد. باوجوداین، وی همچنان دانشجوی آن دانشکده به‌حساب می‌آمد و لازم بود برای اخذ درجه در مراسم واحد آموزشی خود شرکت نماید. این مأمور به خدمت‌ها از سازمانی به سازمان دیگر و از نهادی به نهاد دیگر از اول پیروزی انقلاب اسلامی تاکنون رایج بوده است و همچنان نیز ادامه دارد.

    1.        ناقل این خاطره جناب سرهنگ دکتر علیرضا ادیبی است.

نظر شما